راز بلاگ

مرجع وبلاگ های ایرانی


تنهایی....

وای خدا جون....اونم رفت....

دیشب بم گفت که علی رو دوس داره....

اما خب چکارش کنم.....

منم عاشق اونم...

اما اون منو دوس نداره....

من نمیتونم مجبورش کنم ک دوسم داشته باشه...

اینو دیشب به خودشم گفتم

واسه همین ب پای عشقش میمونم...

شاید ی روزی......زبونم لال سرش ب سنگ خورد و برگشت.....

نترس منظورم از زبونم لال اینه ک دوس ندارم اون تو زندگی شگست بخوره وگرنه من ک از هدامه اون برگرده...

اصن عاشقش شدم بقران....

ب هیچ کسم مربوط نیس....

ن ب مامان ن ب بابا

ب من ربطی نداره ک اونا دوس ندارن پسرشون از غریبه زن بگیره چون من عاشق .....شدم

تا اخرشم پای عشقم هستم

من دستمو بخاطر دعوا لا بابا بریدم ک بم گفت باید  فلانی رو بگیرم

بازم بش دروغ گفتم

اخه ترسیدم با شنیدن مخالفت بابا اینا بره.....

اما خب اون بدون دلیل رفت.....عشق لجباز و سنگ دل من....

دلم تنگه براش



برچسب ها:
منبع مطلب